دل و دماغ به روز کردن نداشتم(۱) مضاف بر اینکه به خاظر مشغله ی فراوان این روزها فرصت کمی برای نت دارم از همه ی دوستانی که آمده اند و اظهار لطف کرده اند و با شرمندگی نتوانسته ام بهشان سر بزنم، پوزش می خواهم.دیدم حداقل این ارتباط نتی با دوستان مهربان-که در سراسر ایران عزیز پراکنده اند- حفظ شود ،پس به روز کردم با مقداری شعرهای خرده ریز(!) اعم از ...پیامک-کامنت و ... که تقدیم دوستان شده است...(فعلا اینها در خاطرم هست، به یادم افتاد اضافه می کنم)
پیامک روز پدر (برای دوستان متاهل!)
بگریــــــز پدر "روز پدر" می آید یعنی پدرت ز خـــرج در می آید
در روز پدر ز شهر آنسان بگریز انگــــار که سیزده بدر می آید!
پیامک روز پدر (برای دوستان مجرّد!)
-در راستای نقیضه ی مرد رند در "پست روز پدر"ش-
ای بی ثمر بکوش که صاحب ثمر شوی مشمول لطف و کادوی "روز پدر" شوی!
آدم شـــــــو و بگیــــــــر یکی یار دلربا تا کیمیای عشق بیابی و خر شوی!!
![]()
از دیده ی بوالفضول پنهان شده ای خورشید در آسمان تهران شده ای
چون زنگ و پیامک من ای جان گویی در راه اسیر برف و بوران شده ای
*
بسوزد جان من در اشتیاقت دلم جزغاله شد روی اجاقت
بیا تا اختتام طنز مکتوب بگردد مجلس ختم فراقت!
![]()
بیست و هشتم آبانماه 86بعد از مراسم اختتامیه ی دومین جشنواره ی بین المللی شعر رضوی(ترکی-آذری) با تعدادی از شعرای ترکیه و جمهوری آذربایجان راهی مشهد مقدس شدیم.بلیت هوایی تهران – مشهد جور نشده بود و این مسیر را با اتوبوس رفتیم .چند کیلومتری به مشهد مانده با رضا رفیع تلفنی صحبت کردم –یادم نیست من زنگ زدم یا رضا-
گفتم: دارم می رسم مشهد گفت: من هم دارم می رسم مشهد! گفتم: محل اقامتمان هتل فلان! گفت: محل اقامت ما هم همان! بالاخره رسیدیم به هتل و دیدیم دست بر قضا هر دو در طبقه ی سوم به فاصله ی چند اتاق از هم رحل اقامت افکنده ایم! دیدار میسر شده بود اما هنوز بوس و کنار در فازهای اول بود که رضا بانگ برداشت که: باز هوای وطنم وطنم آرزوست! و عازم تربت حیدریه شد و...در بحبوحه ی جشنواره دیگر ندیدمش! این پیامک را برایش ارسال کردم:
بر سر تربتتان(!) گر گذری همت خواه که سعید آمد از این راه و از آن خواهد شد!
این تطاول که کشید از غم هجران رضا تا ارومیِّه ی خــــــــود نعره زنان خواهد شد!
![]()
ظالـــــــم نشو و عبرت تاریخ نشو از بهر کباب دل من سیخ نشو
چون قافیه ام بدگل و بی ریخ(!) نشو یا حد اقل لطف کن و میخ نشو!
![]()
برای مصطفی حسن زاده و در پاسخ رباعی زیبایش که مصرع آخرش این بود: لطفا ساکت، رباعی ام خوابیده!
از صبح که روی یختان را دیده تب کرده و چشم و چار او چاییده
هی زور زد و قافیه آخر شد جور لطفا دکتر، رباعی ام زاییده!
![]()
برای افتتاح وبلاگ" لبشخند" علیرضا لبش نازنین:
شین شیرینی طنز تو به لبخند افتاد بوسه زد بر لب لبخند و لبشخندش کرد!
![]()
برای افتتاح نشریه طنز خمپاره:
محتسب زد خشتک خم، پاره شد!! پاره ی خم ناگهان خمپاره شد!
هرچه زور زدیم بیتی مناسب تر برای خمپاره به ذهنمان نیامد!
![]()
برای دکتر رنجبر راد نازنین :
بدپیله زبـــان به مدح بگشود مرا شرمنده ی لطف خویش فرمود مرا
زانروی ز کلّه خاست بس دود مرا "بی مکث" بیاورید یک "هود" مرا!!
(۱):این روزها -حدود یکماهی می شود- حال و روز درست و حسابی ندارم و با غم روبرو نشسته ام. از دوستانی که حضوری یا با تلفن و پیامک و کامنت تسلای دل بوالفضول شدند سپاسگزارم .دلشان اسیر غم مباد...
تسلیت...
با دلی اندوهیگن با خبر شدم که:
برادر و استاد بزرگوارم، نازنین مرد عرصه ی شعر و ادب،نیکمرد ادیب و شاعر روزگارمان
جناب آقای دکتر محمد رضا ترکی در غم از دست دادن مادر گرامی شان به سوگ نشسته اند.
با نثار فاتحه ای روح آن مرحومه مغفوره را شاد کنیم و از درگاه خدای متعال برای بازماندگان ،صبر جمیل
بطلبیم...
(مراسم هفتمین روز درگذشت مادر گرامی جناب دکتر محمد رضا ترکی روز دوشنبه 31 / 4 / 87
از ساعت 30/14 تا 16 در مسجد حضرت حجت واقع در خیابان سهروردی شمالی برگزار می شود.)
دو غزل پوست مدرن
... + شعري از استاد محمد حاجي حسيني(به همراه بيوگرافي ايشان)

غزل پوست مدرن ۱
تـــــو تلپ مــــن تلپ ته کافــه ، عطـــــــــر یک بوسه در جوارح من
تق تق ضربه ای به درب موال، اِهه(1)...تو- بعد لحظه ای – اِهه...من!
-مرگ بر موش! -مرگ موش کجاست؟ منم آن موشکی که می مرگم
گربه بی شورت می دود سویم(۲) ، و یکی قهقهه..هه هه.... هه هه من!
خلط شیرین مبحث سینه ، («سینه» را صاف می کند دختر)
-این تویی اکسپکتورانت(۳) غزل؟
... و چنین می شوی تو واله من!
گاوِ خر چشمِ خوک گوش منم(۴) ، هندوی بی کلاس، آدم باش!
(...که شدم له به زیر سُمهایم ،گند زد بــاز لاشه ی له من!)
باز هم روی برج میلادم ، دست در دست مرگ می رقصم
می زنی داد: پر بزن یابو!، پاسخ من،سه نقطه...] خر خودتی!]
تو تلپ من تلپ به گوش به گوش ، گوشوار تـو از لبم آویخت
آخرین لحظه گوشی ات نالید، جان بدر بردی از سوانح من!
..............................................................................
(1): سرفه ي تحذير!- با صوت طبيعي ادا شود
(۲):در روياهاي مرد مرده هميشه بچه گربه اي به سويش مي دويد و از او دور مي شد"
جي.اف.هالوسکي
(۳): Expectorant
(۴):اقتباسي آزاد از مصرع:
"جوجه خره، گاو منه..."
غزل پوست مدرن ۲
مرده ی شور،مرده ی شیرین،مرده ی تفت داده با کفگیر
شور این مرده را در آوردی برو ای مرد مرده شور بمیر
پوزخندی بزن به معده ی خود، پوز این خنده را بزن دلقک!
معده ی گاز سوز سیری چند؟ تف بر این چند و چون معده ی سیر
توی این ساک زرد می لولند سوسک و سکس و سکسکه درهم
گرچه کک مرده توی تنبانم ، توی شلوار جین من یک جیر↓
جیرک لال می زند گیتار، سفــــــر آغـــــــــــــاز می شود اینسان
ایستگاه از قطار می گذرد ... و تو خنگول! توی کوپه اسیر
بـــاز هم پنج خطّ حامله ام ســر زا می روند گام بگام...
حال «پا -گا-نی نی» (1)ندارم آه، آل ِارکسترال، حال نگیر!
باز هم "هشت و نیم" نیمه شب است، "فِدِریکو"!(۲) بیا سر صحنه
[«حرکت-دوربین-صدا →!»...O,God!]
قلب من تـــــوی کیسه ای دم در.... و یهــــو فیکس می شود تصویر
حال اسپایدرمنی دارم (۳)، به«تو» این «من» چقدر می چسبد
می تنم بر تنت تنا تن تن، این منم عنکبوت شاعر و پیر
دل من مورس می زند امشب:توتو-تو-تو فقط توتو-تو-تو
«تو» فقط«تو» چه واژه ی نازی! جگرت را بخورم «ضمیر»! (۴)
-«میشه من عاشقت بشم خانم؟!» عشق در کوچه نرم می لغزد
-«یخ کنی،خاک بر سرت میمون!» ...می شود آب روی من تبخیر!
روی میز توالتت (۵) هر شب، یک روژ دلشکسته می ری...
می زنی روژ به روی تصویرت،آینه می زند کهیر کهیر
ترس از آن چشم قهوه ای دارم، آه ای فالگیر، می میرم
ریسمانی بیار لاکردار! فال من کرده توی فنجان گیر
نصفه شب در اتاق می رقصند،استکان عرق، ورق...شترق!
این صدای شکستن سیلی است...( ننه(۶) خوابانده بیخ گوش حقیر!)
.....................................................................
(1): Nicolo Paganini آهنگساز معروف ايتاليايي قرن نوزده
(۲): Federico Fellini و "هشت و نيم" اش
(۳):SpiderMan
(۴):شکست وزن آگاهانه و از روي هيجان شاعر است.
(۵):Toilet
(۶):Mom, Mommy
(طنزي كه هم اينك به دستمان رسيد...!)
از : استاد محمد حاجي حسيني (۱)
"داني كـــه چيست دولت ، ديدار يــار ديدن"
يك چــــاي داغ لب سوز، با قند سركشيدن
عالي است با مكافات فوق ليسانس گشتن
وانگه سماق هــــــا را با دوستـــــان مكيدن
پز مي دهي كه بازار، از جنس هست لبريز
كـــو پول و كــــو درآمد، كــــــو قدرت خريدن
مــــا روز وشب به ناچار، شبكار و روز كاريم
امـــــا هميشه لنگيم بـــــــا اين همه دويدن
اي بخــت لامروّت، تــــــــو معـــرفـــت نداري
حدّ و حســــــــــــاب دارد خوابيدن و كپيدن!
روزي سه چــــار ساعت،ما و، صف اتوبوس
اما شمــــــا و هـــــــر روز ، در بنزها لميدن
تو كاهي اي درآمد! خرج است همچنان كوه
داري عجــــــب تخصص در كـــــــــار ورپريدن
وقتي كه نيست پارتي، قارداش نتيجه يوخدور-
در جستجـــــوي كاري هي گيوه ور كشيدن
پيش رئيس رفتن ســــــــودي جـــز اين ندارد
حـــــرف حســــــاب گفتن، پرت و پلا شنيدن
.........................................................................
(۱): استاد محمّد حاجي حسيني يكي از طنزپردازان و فكاهه نويسان صاحب نام روزگار ماست.وي به سال ۱۳۰۸ در روستاي كن به دنيا آمد، از پانزده سالگي به سرودن شعر طنز و فكاهه پرداخت و در نشريات نامداري چون"توفيق،كاريكاتور، خورجين،گل آقاو..." قلم زد و شعر منتشر كرد.
استاد محمّد حاجي حسيني از سال ۱۳۵۲ وارد راديو شد و تقريبا با تمامي بخش هاي رايو همكاري تنگاتنگ داشته و دارد. از مشهورترين برنامه هايي كه ايشان در آن فعاليّت داشتند مي توان به "صبح جمعه باشما، عصر جمعه با راديو، راه شب" (و دهها برنامه ديگر) اشاره كرد.
از كتاب: فال حافظ - محمد حاجي حسيني - ناشر: دفتر پژوهش هاي راديو
شعر ترسناک! (۱)
شکستـــــــه بادبانم از هجــــــوم بــــاد می ترسم
به کشتی-بی خیال دال- چون سَنباد(!) می ترسم!
نمی ترسی نترس،اینجا دموکــــــــراسی بوِد حاکم
نگو هی: از چه می ترسی؟ دلم می خواد می ترسم!
مرا دیدی زدی فریــــاد: او مــــــــــــای لاو! می آیی؟
تو را دیدم زدم فریــــــاد: او مـــــــای گاد! می ترسم!
(چه فریادی چه کشکی؟ من کــــــه فریادم نمی آید
که من در موقع ترس از خــــــــــود فریاد می ترسم!)
در اکشن های دیروزی چنـــــــــــان غرقم که امروزه
ز جمشید آریــــــا حتی سعیــــــــد راد می ترسم!
دوباره در دلــــــم جــــا کرده ترس از ارتفـــــاع اینک
که از معشـــــــوق بالای یک و هشتاد می ترسم!
سیه چشم و کمرباریک هم گر بـــــــــود ، واویلا!
نمی دانم چـــــــــرا از این قبیل افراد می ترسم
نپرس از من: چرا در کیش زی ذی مسلکان باشی؟
مگر من نیستم "کیشی" ، خب از "آرواد" می ترسم!!
مرا دیسک کمـــــر باشد از آن در مجلس شادی
ز شش هشت و عموما ریتم های شاد می ترسم!
تویی پردل که مشتاق گـــــــروه راک "ایگلز" ی (۲)
منم بزدل که از گنجشکک فرهـــــــاد می ترسم!
ندارم اعتیاد امـــــــــــا ز شـــــــــوق شربت تریاک
از اینکه ناگهـــــــــان روی شوم معتاد می ترسم
اگر چه مدتی قــــــــــــــر داد و بعدا باد او خوابید
هنوز از عشوه هـــــــــای دوم خرداد می ترسم!
به وقت کوه رفتن «کولــــــــه پشتی» بر نمی دارم
هم از یاری که باشد نـــــــام او «فرزادـ» می ترسم!
اگر چه نیمه ی پنهـان من پاک است و باکم نیست
هنوز از لحظه ی رو کردن اسنــــــــــاد می ترسم
از ایــــــــراد سخنرانــــی پر ایـــــــــراد می ترسم
اگر چه توی شعــــــــر من عدالت می کند بیداد
من از این داد هم - ای داد و ای بیداد- می ترسم!
دلم خواهد شـــــــــود آزاد امــــــــا دیده ام گوید:
من از خنجر که نیشش باشد از فولاد می ترسم!!
نشد شعرم شود جفت سیاست چون به هر بیتی
عروس طبع من زر زد که : از دامــــــاد می ترسم!
...................................................................
(۱):در وبلاگ مرد رندو در اقتفای غزل ایشان چند بیتی کامنت گذاشتیم و بعد ابیاتی هم اضافه کردیم تا ترس طبعمان بریزد!
(۲): Eagles -عقابها - گروه معروف موسیقی راک در دهه ی هفتاد میلادی
(طنزی که هم اینک به دستمان رسید...!)
ابیاتی شیوا از استاد نجوای عزیز و ابیاتی ناشیوا -در پاسخ ایشان- از خودمان!
البته این سلام به آقــــــــای بوالفضــــول هرچند گشته یک کمی از دست ما ملول
ما دامن ارادتمــــــــان بسته بر کمـــــــــر وز آن نمی کنیم به این ســــادگی عدول
گیرم کــــه حضرتش ننماید به مـــــا نگاه مـــا می کنیم جیره ی یومیه را وصـــــول
از بس که آمد و شد مان می شود به روز خورشید کرده درافــــــــــق مهرمان حلول
از طنز هــــای رنگ به رنگ جناب دوست محظوظ می شویم ، کماکان،علی الاصول
از شعر هـــــای وسوسه انگیز و دلنشین گاهی به حد مسخ شدن می خوریم گول
این گربـــــه هــــا چقدر ملوسند و دلپذیر آدم ز دلرباییشـــــان می شود خجــــــول
یک دل نه صد دل عاشق دم هایشان شدیم "مجنون " به عقل آمده ، یا معشر العقول!
در تنگنــــــای قافیــــــــــــه گیریم ، لاجرم داریم میکنیم درین ژرف هـــــــا افــــــــول
از سن و سال خویش خجالت کشیده ایم هرجا که گشته سفته ی احساسمان نکول
..............
با عشـــــــــق دیگران نتوان داشت ارتباط تنها مگــــــر که صاحب ِرخصت کند قبــــــول
بوالفضول:
کی گفته گشته ایم ز دست شمــا ملول؟ نامش بگو که من کنمش سکه ی یه پول!!
باشیر اندرون شدو با جـــــان بدر شــــود... آمیخته است مهـــــــر تو با جان بوالفضول
خواهي که حدّ آن بشناسي برو بيـــــــــار از بهـــــــــر وزن کردن اين عشق ، باسکول!!
تا "گلستان شعر و ادب"شد از آن تــــــــو طبع تــــــو ملک شعـــــــــر در آورد در تيول
يک استکــــــان زديم ز صهباي شعــــــر تو مـــــــا را گرفت و کرد به يک لحظه لول لول
در تنگنــــــــاي قافيه ام ليک بـــــــــــاز هم پيدا کنم موارد ديگـــــــــر بــــه ضرب زول(!) (1)
(تا طبع بنده رفت به پل ،داد زد ز جـــــــان: ول کن داداش! ضربه ي فني شدم، قبول!)
..........
(1): "زور" ما شبيه "زور "بچه ي دو ساله س!
يک پوزش اساسي نيز از دوستان، که اين روزها به علت مشغله هاي فراوانه(!) کمتر مي توانم بهشان سر بزنم، سر فرصت جبران خواهم کرد اساسي!ان شاءالله ![]()
آب و برق!
(به وزارت نیرو) (۱)
چون خانه های ابر که دارند آب و برق
در توربین دیده دو یـــــــارند آب و برق!
هم نور دیده ها زتو هم اشکشان ز توست
این خانه ها ز لطف تو دارند آب و برق!
شمشیر آبدیده ی قبضت زند چو برق
زین قبضه قبض روح بیارند آب و برق!
عمریست در کنــــار هم و مونس همند
انگـار در مثل دو" بـِرار"ند آب و برق!
رامند اگــــــــــر به ایمنی خود بها دهی
ورنه ز جــــــان دمار بر آرند آب و برق
آیند با هــــــــــــزار مشقّت به دست ما
از آسمــــــان به خانه نبارند آب و برق!
نیروی تو اگـــــــر نکشاند به زورشان
تا هیــــــــچ خانه ره نسپارند آب و برق
گه بین راه خسته و از پــــــــا فتاده اند
در سیم و لوله زار و نزارند آب و برق
هسته اگر ز خویش انرژی رهــــــا کند
کم پشت گوش خویش بخارند آب و برق!
حـــــــــقّ مسلمی است انرژی هسته ای
این حـــــــقّ را ز کف نگذارند آب و برق
یک عده بی ملاحظه اسراف می کنند
از دستشــــان همیشه شکارند آب و برق
گاه از فشار مصرف این عدّه ذلّه اند
مضروب از این گروه فشارند آب و برق!
گاهی به مثل اهل سیاست شبانه روز
تبلیغ کرده ، اهـــــــــل شعارند آب و برق
در لوله برق و داخل سیم آب می رود
این روزهـــــا چه شعبده کارند آب و برق
از روی و چشم خلق روند و جهند و باز
بر حبّ خلـــــــق داعیه دارند آب و برق!
شعــــــرم ز آبداری خـــود تابناک شد
تا که بر این قصیده ی سوارند آب و برق
شد آب و برق مصرفی شعر من زیاد
در بیت بیت بنـــــــــــده قطارند آب و برق
خواهم من از خدا رقــــــم سکته آوری
در پـــــــــای قبض من نگذارند آب و برق!
(۱):شعري براي جشنواره ي طنز سرکاري وزارت نيرو که گويا لغو شد... گفتيم حالا که کفگير طبع خورده به ته ديگ ،بهانه اي براي به روز شدن باشد!
... بعد از مدت مدیدی اینجا و اینجا را هم به روز کرديم و از متروکيت نجاتشان داديم تا اطلاع ثانوي!! .... دوستان خواستند قدم رنجه و قلم رنجه کنند ، آماده ي پذيرايي مي باشيم!
عشق سرکار!

یاد بـــاد آنکه دلم عاشـق سرکار نبود
طفلکی از تو و عشق تـــو سر ِکار نبود
شیخ از حال دل من خبری هیچ نداشت
سی دی عاشقی ام بر ســــر بازار نبود!
نقل مشروح خبرهــــــای دل رسوایم
باعث خجلت گوینــــده ی اخبار نبود!
عقل گه گاه به کــــــار دل من می آمد
اینچنین از لگد عشق تـــــو ناکار نبود
چت نمی کردم و از خرج نتم آخر ماه
کیس من در گرو اصغـــــر سمسار نبود!
فرت فرت از لب لعل تو شکر می بارید
رطبی بود ولی موقـــــــع افطار نبود!
نرگس مست تو ای دوست تمارض می کرد
چشم بیمار تـــــو مي ديدم و بیمار نبود!
می نهادم کپه ی مرگ خودم را راحت
بنده را شب همه شب دیده ی بیدار نبود
پیش تو دست و دلم هیـــــچ نمی لرزیدند
چون مرا استرس "لحظه ی دیدار" نبود
رخت اسپورت مرا راحت جان بود و به سر
فکر دامادی و قرض کت و شلوار نبود!
در محــــــــل خير سرم بچّه ي مثبت بودم
تــــــوی جیب بغلــــــم پاکت سیگار نبود
فارغ از شعر و غزل سوت زنان مي گشتم
کار من اینهمه با کاغذ و خودکــــار نبود
شاعرم کردی و احسنت که بی عشق رخت
هنری از من بی عرضــــــه پدیدار نبود!
(طنزي که هم اينک به دستمان رسيد...!)
هديه اي از گناباد
به نام اون خدایی که بـــــــا خنده در دلا رو روی غم می بنده
به نــــــام اون خدایی که همیشه خوب می دونه آخر کار چی میشه
به نام اون خدایی کـــــــــه یاد اون تسکین هر دردیه تو دلامون
خدای هر چی که الان هست و نیس خدای بوالفضولای طنزنویس
بوالفضولایی که همش سعی دارن شادی و لبخند تو دلا بکارن
بوالفضولایی که می خوان آدمـــــا قد یه دنیا دور بشن از غما
تو دلشـــــون شاید هزار غم دارن خیلی چیزا تو زندگی کم دارن
امــــا بازم دلای شــــــــادی دارن زندگیای با نشاطی دارن
تو بوالفضول !! نمی دونم کجایی کجای این دنیای بی وفایی
نمی دونم چند سالته؟ چه شهری با چه کسایی دوستی با کی قهری
اما دلای ما بــــــــــه هم نزدیکه راه میون دلامون باریکه
مثل خودت منم یه طنـــز نویسم عالمی دارم با روان نویسم
یه هدیه هـــــم برات دارم عزیزم محبتامو توی اون می ریزم
برات ایمیلــــــش می کنم ببینی ستاره آسمونو زمینی
امیدوارم هدیه ی من قبول شه یه عضوی از وبلاگ بوالفضول شه
یه گوشه تــــــوی وبلاگت بزاری تا آخر عمر دیگه ور نداری
به وبلاگم سر بزنی زود بــه زود نظر بدی به مطلباش هر چی بود
مایل به همکاری بودی زود بگــو توی سرت هر نظری بود بگو
خدانگهـــــــــــدار تــو باشه طناز یک نظری تو وبلاگ ما بنداز.
این هم هدیه من :

پاسخ بوالفضول:
داش احمد! این دلم شده هلاکت صد آفرین به اون "روان پاکت"!
شهر شمـــــا کاخک(1) استادیه دیــــــــــار پروین گنابــــــادیه (2)
ادیب وارستــــــــه ی کشـــورما محقــــق و مترجــــــم توانــــــا
مشهوره سعی و پشتکار و صبرش الهی که نـــــور ببـــاره به قبرش
از راه اومد طبــــــــع ترانه سازت شعـــر قشنگت و هدیه ی نازت
قندا رو آب – تـــوی دل بنده- کرد! بوالفضولو حسابی شرمنده کرد
خطّ قشنگتــــــــون :خطّ شکسته (نه مثل خطّ ما شکسته -بسته!
هی چپ و راس، پايين و بالا میره! جلـــــوی آفتاب بذاری را میره!!)
شکسته شد بازار نسخ و تعلیق صد آفرین! کارت درستـــــه رفیق!
اسم ما رو که بی کلاسه و زشت دست شما چه جوری خوشگل نوشت؟!
برای این هدیه ی تن تنـــــــــانی تشکر و سپـــــــاس و قدردانی!
خب بپریم تــــــــــــوی وب گناباد! عجب وبی! انگــــــوری باغت آباد!
مطلب توپ داره و عکسای تاپ! شعبده های خفــــــن فتو شاپ!!
الهی "بوالفضــــــول" نبینه داغت میرم، ولی بازم میــــــام سراغت
تنت توپ و سرت سبز و دلت شاد قربون مهربونیــــــات ...زت زیاد!!
..........
(1): کاخ کوچک! و همچنین: از بخشهای گناباد
(2):زنده یاد استاد محمد پروین گنابادی

فرا رسیدن بهار خرم را به دلهای بهاری دوستان - با اندکی تاخیر - تبریک می گویم، امیدوارم سال خوبی در پیش رو داشته باشید و سال نو برایتان آکنده از شادکامی و کامروایی باشد و مقرون به رضای الهی .از تمامی دوستان حقیقی و مجازی و و تلفیقی(!) سپاسگزارم که همیشه به یاد بوالفضول بودند و از دوستانی که سهوا و یا از فرط مشغله گاه گداری فراموش کرده ام بهشان سر بزنم عذر می خواهم. همچنین از دوستانی که لینکمان کردند و یک در دنیا نگرفتند( صد در آخرتشان محفوظ است!)
(همانگونه که مشاهده می فرمایید برا ی بار چندم لینکهای وبلاگ ما ناپدید شده اند.با توجه به نداشتن راه جایگزین -از فرط بی سواتی - و به علت مشکل سایت ورپریده ی بلاگرد ،وقتی مشکل حل شد یا راهکار جدیدی یافتم ، در اسرع وقت جبران مافات خواهم نمود.)
امسال نمی دانم چرا حال و هوای ایجاد پست نوروزی نداشتم اما سرانجام چند بیتی مرتکب شدم تحت تاثیر پیامک نوروزی مولانا ترکی که : سال می گردد که شاید چون تویی پیدا کند!
امیدوارم بخوانید و بپسندید. در ضمن سالروز میلاد فرخنده ی نبی اکرم (ص) و امام جعفر صادق(ع) را حضور همه ی عزیزان تبریک می گویم. قربان مرامتان: بوالفضول الشعرا
گمشدگان سال نو!
سال می گردد که شاید چون منی پیدا کند
شاعـــر طنّــاز و بــا فــــــوت و فنی پیدا کند
می رسد با نام من هرساله این عید سعید
تا سعادت را ز نــــام چـــــون منی پیدا کند!
بلبل طنز است مفتون بهـــــــــار طبع من
تا درون دفتـــــــــــــر من گلشنی پیدا کند!
(باز کردم بهر خود به به عجب نوشابـــــه ای
کاش طبعـــــــم فرصت نوشیدنی پیدا کند!)
دختر ترشیده ی همسایه می خواهد هنوز
خواستگار خوشگل و جنتلمنی پیدا کند
یار «مادر»مرده می خواهد مبادا بعد عقد
در میان خانه ی خود دشمنی پیدا کند!
تا نگردد زخم و زیلی همسرش از لنگه کفش
دوست دارد شوهــــــــر روئین تنی پیدا کند
در اداره یا که دانشگاه اگر کِیسی نیافت
موردش را توی کوی و برزنی پیدا کند
بنده هم در عالم همسایگی در خدمتم
گر بخواهد جفت لات و لُمپنی پیدا کند!!
بسکه این مادرزنم ماه است خواهم از خدا
بهر من امسال هم مادرزنی پیدا کند
مرد آن باشد که مانند طبیعت هر بهار
اول هر سال ، نـــــــــــو پیراهنی پیدا کند!
دست من خواهد ز دامانش بگیرد ای دریغ!
نیستم خوشبین که آنجا دامنی پیدا کند!(۱)
(حرف را آنجا نباید برد ، می ترسم یهو
شعر بنده حالت مستهجنی پیدا کند!)
ریزش مـــو دارد این دلبر ولی خواهد دلم
در کویـــــــــر کلّـــــه ی او خرمنی پیدا کند
از «بادی بیلدینگ» هم خیری ندیدم ای خدا
کاشکی این بنده ات هم گردنی پیدا کند!
نه، نشد، من نیستم ، آیا روا باشد که یار
عاشق بی دست و پا و چلمنی پیدا کند
کار هر "من" نیست خرمن کوفتن، باید که عشق
از برای عاشقی سوپر منی پیدا کند
اینزمان بهر وصـــــــــــــال یــــــار باید ابتدا
عاشق بی خـــــــانه وام مسکنی پیدا کند
شاخه ی گل را که حکماً اِند قرتی بازی است
ول کند ، پس شاخه ی تیرآهنی پیدا کند!
شکر لله اجتماع مـــــــــــــا به امنیت رسید
<
